8ماهگی...
نمیبینم زیبایی های دنیا را آنگاه که تویی زیبایی های دنیایم!
نمیشنوم صدایی را آنگاه که صدای مهربانت در گوشم زمزمه میشود و مرا آرام میکند!
آن عشقی که میگویند تو نیستی ، تو معنایی بالاتر از عشق داری و برای من تنها یک عشقی!
از نگاه تو رسیدم به آسمانها ، آن برق چشمانت ستاره ای بود که هر شب به آن خیره میشدم!
باارزش تر از تو ، تو هستی که عشقت در قلبم غوغا به پا کرده !
قدم به قدم با تو ، لحظه به لحظه در فکر تو ، عطر داشتنت ، ماندن خاطره هایی که مرور کردن به آن در آینده ای نزدیک دلها را شاد میکند!
و رسیده ام به تویی که آمدنت رویایی بوده در گذشته هایم ، و رسیده ام به تویی که در کنار تو بودن عاشقانه ترین لحظه ی زندگی ام است...
پایانی ندارد زندگی ام با تو ، آغاز دوباره ایست فردا در کنار تو ، فردایی که در آن دیروز را فراموش نمیکنم ، آنگاه که با توام هیچ روزی را فراموش نمیکنم ، که همه آنها یکی از زیباترین روزهاست و شیرین ترین خاطره ها ، و گرم ترین لحظه ها !
سر میگذارم بر روی شانه های تو ، آرامش میگیرم از صدای تپشهای قلب تو ، دلم پرواز میکند در آسمان قلبت ، میشنوم صدای تپشهای قلبت ، اوج میگیرم تا محو شوم در آغوشت !
تا خودم را از خودت بدانم ، تا همیشه برایت بمانم ،چه لذتی دارد تا صبح در آغوش تو بخوابم!
تا ببینم زیباترین رویاها ، فردا که بیدار میشوم حقیقت میشود همه ی رویاها !
و اینجاست که عاشق خیالات با تو بودن میشوم ، و به عشق این خیالات، دیوانه میشوم !
بر میگردیم به دیروزی که گذشت ، خاطره ی شیرین فردا بدجور به دل نشست !
و میدانیم زندگی مان عاشقانه خواهد گذشت ، هم دیروز و امروز و هم فرداهایی که خواهد رسید!!.......
تقدیم به تو که خودت میدانی تمام این نوشته هایم برای توست
تویی که با آمدنت شب هایم نیز همانند روزهایم روشن است
و مهربانی و عشقت را مانند گرما و نور خورشید به من بخشیدی
خورشید زندگی ام دوستت دارم
و تا آخرین غروب زندگی ام در کنارت خواهم ماند...
سلام گلم،باز اومدم برات بنویسم،قبل از هر چیز اول میخوام8ماهگیت رو بهت تبریک بگم عزیز دلم،بابت این تــــاخیــــــــــر معذرت میخوام!چند روزه میخوام این پست رو برات بنویسم اصلا نمیشد!همش یا خونه نبودیم یا فرصتش پیش نمیومد!به هرحال توهم هرچی بزرگتر بشی بیشتر باید مواظبت باشمو فرصت برای نت اومدنم کمتر میشه!این عکس بالا رو هم به مناسبت 8ماهگی ازت گرفتم عزیزم.خوب بگم برات از هفته ای که گذشت،یکشنبه رفتیم کرمان خونه ی عمه فاطمه،چون بابایی نوبت دکتر داشت.شب رو اونجا بودیمو تو هم کلی شاد بودیو با بابایی بازی میکردیو میخندیدی وما هم از خندیدن وکارای تو میخندیدیم.بابایی گذاشته بودت رو مبل وباهات بازی میکردو ورزشت میداد،بعد که بلندت کردیدفعه یه کاری کرده بودی که منوبابایی داشتیم از خجالت آب میشدیم!
هم لباساتو خراب کرده بودی هم مبل عمه جان رو،ازاون جایی که شوهر عمه هم خیلی باسلیقه وتمیز هستن خیلی ناراحت شدیم که این کارو کردی منم که دیگه کلی اعصابم خرد شد ومیخواستم تنبیهت کنم.
خلاصه تورو بردیم سرتا پاتو شستیم مبل عمه جان هم که خداروشکر روکشش زیپ داشت درآوردیم شستیم،خلاصه اینم از ماجرای خونه ی عمه که خیلی زشت شد.بگذریم ازخودت بگم که الان دیگه میتونی به سمت جلو هم سینه خیز بری اما باسعی وتلاش!اون هم اگه یه چیز بذارم جلوت وتو هم بخوای،دیگه تمام سعی خودتو میکنی تابهش برسی!یه وقتایی هم در حالت سینه خیز پاهاتو جمع میکنی انگاری میخوای بلند شی وایسی.این هفته که گذشت خیلی اذیت میکردی،هیچی نمیخوردی!همشم باید کنارت مینشستم وگرنه گریه میکردی! اصلا هم درست خواب نمیرفتی،باید میذاشتمت روپام اینقده برات لالایی میخوندم تاشماهم بعداز کلی گریه کردن خواب برین،اینم بگم فقط خونه ی خودمون راحت خواب میریو اذیت نمیکنی اما ازاونجایی که اون هفته هم همش این طرفو اونطرف بودیموشماهم فقط باید یه جای خیلی آروم خواب برین خیلی اذیت میکردیو منم بیشتر ازتو اذیت میشدم،همش یا دندون درد بودم یاسردرد!حالا خداروشکر از دیروز بهتری!الان زرده تخم مرغ هم به غذاهات اضافه شده به اضافه آب هویچ،آب پرتقال.راستی بهت ماست هم میدم البته همراه غذا یا سوپ،چون خیــــــــلی دوست داری واگه چیزیونخوای بخوری یه کم ماست باهاش بهت بدم،اونم سریع میخوری!دیروزم باعزیز رفتیم خونه خاله حمیده،اونجا این عکسارو برات گرفتم!






اینجا روتخت بودی هرچی صدات میزدم بهم نگاه نمیکردی،دیدم داری تو آینه ی جلوت خودتو نگاه میکنی!

بعد سینه خیز به سمت آینه...

ایناهم عکسایی که این روزا ازت گرفتم!
اینجا تازه ازخواب بیدار شدی!









کلاهتو سرت کردم که بریم بیرون




اینجادیگه از عکس گرفتنم خسته شدی،جیگربی حوصله ی من میخورمت

بوی باران می آید
صدای تو بامن است
حقیقتی انکار ناپذیر؛
خانه ات آباد؛ چه رنگی زدی امسال به پاییزم
مهر، آبان، آذر؛
یک فصل عاشقی، تنها باتو...


8ماهگی...
