دیدن تو،زیباترین تکرار زندگیه من است!!

پس باش وتکرار شو.....

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 28 شهريور 1394 | 10:48 قبل از ظهر | نویسنده : مامان آرزو |

سلام جان دلم عزیزدلم پسر نازم،بازم یه پست دیگه ویه عالمه حرف،این آخرین پست از سال 1394هستش ومامانی سخت درگیر کارای عید وخونه تکونی وخریده،امسالم مثل سال قبل هر چی داشتیم ونداشتیم تو خونه ریختم بیرون شستم وتمیز کردم،تو هم،توهمه کارا نقش آفرینی داشتی وکمک مامان بودی وبیشتر رو اعصاب مامان بودی تا کمکشخندونکهمش میخواستی شیطونی کنی ویا خودتو خیس کنی یا منو،خلاصه روزا تند تند گذشت وبه عید نزدیک شدیم خداروشکر منم تونستم همه ی کارامو انجام بدم وخریدامونو هم کردیم،چند تاسبزه ی خوشگلم کاشتیم ویه ماهی خوشگلم خریدیم،بابایی امسالم مثل سال قبل تصمیم گرفت بریم بندرعباس بر خلاف میل منراضیچون من دوست دارم روز عید تو شهر خودم باشمو باهمه ی اقوام آشناهامون دید وبازدید کنیم ولی بابایی دوست داره بره مسافرت،خلاصه تصمیم گرفته شد و یه روز قبل عید با مامان جون و عمه نرگس راهیه بندر شدیم،سفر خیــــــلی خوبی بود توهم ماشاا...خیلی پسر خوبی بودی اذیت نکردی،خیــــلی جاها گشتیمو خرید کردیم،دوروز بندرعباس بودیم دوروز قشم بودیم یک روزم درگهان،خوش گذشت خداروشکر،،،تو هم همش دوست داشتی بری ساحل ،و بیشتر شوق وذوقت برا رفتن به ساحل اسب وشترهایی بود که اطراف ساحل بودن،همش میخواستی بری نگاهشون کنی،زیاد توآب نمیرفتی از موج ها میترسیدی،ولی منو عمه نرگس زیاد میرفتیم،خلاصه سفر خوبی بود روز6عید ما برگشتیم از مسافرت و دیدوبازدیدای عید شروع شد وهرروز ازاینطرف واونطرف بودیم وهمش مهمونی،خوش میگذشت بهمونخندونکمنم دوشب مهمونی دادم،یه شب خانواده مامان جون وعمه ها یه شبم خانواده آقاجون وخاله ها،ایشاا...که سال 95سال خوبی واسه ی همه مردم ایران و همچنین خودمون باشه،بعد از عید دیدنی ها رفتم سراغ کارای تولدت،تقریبا همه ی کارارو انجام دادم خیلی نمونده تا تولدت امسال تصمیم گرفتیم یه گوسفند بکشیمو عقیقه ات بکنیم ،ایشاا بتونم یه جشن خوب برات بگیرم عشق مامانبغل

بریم سراغ عکسات

اینجا تو قشم بودیم نزدیک یه پاساژ که من خرید میکردم تو هم یه دوست پیدا کرده بودی،همش با هم بازی میکردین وکلی شیطونی

اینم دلسا کوچولو دختر خاله حمیده هست که خیییلی دوسش داری و از روزی بدنیااومده همش میگی مامان یه نی نی بیارخنده

 

این مهرسا جون دختر خاله حمیده که بازم دوسش داری ولی دلسا رو بیشر دوست داری

روز 13 بدر هم رفتیم از یه روز قبلش روستای بابایی،با مامان جون وعمو علی وعمه نرگس،شب رو اونجا موندیم با وجود سرما وتاریکی ولی واقعا خوش گذشت بهمون،اینجا هم رفتی پیش گوسفندا واز دیدنشو ذوق کرده بودی،چون خیلی دوست داری.

اینم گوسفندی که قراره بکشیم عقیقه ات کنیم ولی خییلی ازش میترسیخندونک

 




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 6 خرداد 1395 | 12:43 قبل از ظهر | نویسنده : مامان آرزو |

بازم سلام عزیز دل مادر،عشق مادر،همه ی زندگیه مادر،من فدااات بشم که روز به روز میگذره شیرین زبون تر میشی و اینقدر زبون داری که ما دیگه اصلا در مقابل تو اصلا نمیتونیم دووم بیاریم، مجبوریم کوتاه بیایم یا بگیم هر چی تو میگی،نه اینکه با ما،با همه همینجوری،جواب همه رو میدی،کم نمیاری اصلا،حالا گاهی وقتا من واقعا ازاین همه زبون درازی بودنت جلو بعضیا خجالت میکشم،ولی خیلیا هم بخاطر همین زبون وحرف زدنت خییلی دوستت دارن،خاله ها عمه ها مامان جون آقا جون وعزیز واقعا دوستت دارن وبراشون عزیزی,تو هم نسبت به قبل خیلی بهتر شدی ورابطه ات باهاشون خیلی بهتر شده،خیلی پرجنب وجوشی،همش در حال تحرک راه رفتنی،غذا خوردنت ماشاا.. خیلی خوبه وهمش میخوای یه غذا یاخوراکی بخوری ولی بس تحرک داری خیلی وزن نمیگیری،ولی قدت ماشاا..بلنده،نسبت به اکثر هم سنی هات قدبلندتری،بزنم به تخته چشم نخوری،چشمک

هنوزم مثل قبل از حموم رفتن میترسی،اسم حموم میاد از ترس میخوای سکته کنی،نمیدونی چطوری فرار کنی،هرباری هم بردمت به زور و با هزار دردسر،دیگه تو حموم اینقدررر گریه میکنی که منم میخوام گریه شم،از تنها چیزی هم میترسی اینکه آب رو سرت نریزم،همچین ازته دل التماس میکنی که مامان آب رو سرم نریزی،منم میگم نه مامان نمیریزم،باز همش میگی مامان آب نریزی،همشم اشک میریزی که من دلم ریش ریش میشه ولی خب چاره ای ندارم عزیزمامان،همیشه دیگه خیلی کثیف بشی من میبرمت،وقتی میخوام سرتم با شامپو بشورم وبعد آب بریزم دیگه انگار خدای نکرده نفست داره گرفته میشه،یه کارایی میکنی من خودم میترسم،کی بشه دیگه بدون دردسر ببرمت حموم مادر...از سلمونی هم مثل قبل میترسی ولی یه ذره کمتر...اوایل بس گریه میکردی دونفری میگرفتیمت تا سرتو اصلاح کنند الان دراون حد نیست ولی گریه میکنی...

عیدم نزدیکه،هر چی نزدیکتر میشیم به عید استرسمون بیشتر میشه،من که این ماه واقعا ماه سخت وپرکاری بود برام،هرچی داشتم ریختم بیرون شستم،خودمم کارامو کردم گاهی عزیزهم کمکم بود،تقریبا خریدامونو کردیم وسبزه هم کاشتیم،برنامه مسافرت هم داریم دیگه تا چی پیش بیاد،تولدتم نزدیکه،واسه اونم استرس دارم واینکه چطور تولدی برات بگیرم،داری سه ساله میشی عشقم خیلی خوشحالم که اینقد بزرگ شدی و همه ی زندگیه من شدی،محبت

خییلی کار دارم ایشاا...که بتونم به همه ی کارام برسم ووقت کم نیارم!

اینم عکسای تهران که با عمه جان رفته بودیم دربند

اینجا یه پارک تقریبا نزدیک به خونه عمه جان بود که رفتیم وشما از دیدن این خرس وزرافه آنچنان ذوق کردی وسریع خواستی سوار شی.

اینم دلسا جون دختر کوچیک خاله حمیده که تو عاشقشی،هروقت میبینیش میگی بدین بغل من،همشم میگی مامان دلسا نی نی ما بشه،ما نی نی نداریمخندونک

اینجا هم یه روز صبح که هوس پارک کردی و دوتایی رفتیم وکلی بازی کردی.

 




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 6 خرداد 1395 | 12:42 قبل از ظهر | نویسنده : مامان آرزو |

پسرم بخشیدن رو بیاموز،ولی نگذار از قلبت سواستفاده بشه!

عشق بورز اما نگذار با قلبت بد رفتاری بشه!

اعتماد کن،اما ساده وزودباور نباش!

حرف دیگران را بشنو،اما صدای خودت رو از دست نده...

بازم سلام عشق مامان،بازم اومدم تا برات از این ماه بگم،ازاین ماه که دیگه نزدیک عیده وهمه در تکاپوی خرید کردن وخونه تکونی ان،ما هم یه مسافرت خوب داشتیم،بالاخره رفتیم تهران پیش عمه مهدیه وبعداز چند ماه دیدیمشون،خیییلی خوش گذشت ولی تنها بدیش این بود که بابایی باهامون نبود،منو تو عمه جان بابایی رفتیم با قطار،ازاین طرف که میرفتیم موقع خوابت خییلی اذیت شدی تو قطار منم واقعا اذیت کردی،تهران که رسیدیم بادیدن عمه جان همه سختیه راه تموم شد،توهم خیییلی خوشحال شدی،چون خییلی به عمه مهدیه علاقه ی زیادی داری،5 روز اونجا بودیم،همش یا میرفتیم خرید یا میرفتیم گردش،خرید که میرفتیم خیییلی اذیتم میکردی،همش میخواستی بغل شی،بااون کاپشن وکلاه و پوتینایی که داشتی خیییلی هم سنگین بودی منم واقعا دستام درد میگرفت همش بغلت کنم،گاهی هم بغل عمه جان میشدی،تو پاساژها که میرفتیم خیییلی جیغ میزدی وهرچی میدیدی میخواستی،گاهی خییلی عصبانیم میکردی،میگفتم کاش بابایی هم باهامون بود واقعا کنترلت سخت بود،شاید دوری از بابا هم بود که اینجوری شده بودی بالاخره این چندروزی که تهران بودیم همه چی خوب بود واقعا خوش گذشت فقط تو یه خرده اذیت کردی ووهوا هم زیادی سرد بود،بالاخره بعداز چندروز برگشتیم پیش بابا واومدیم خونمون،خیلی دلتنگ شده بودیم،دیگه خستگیمونو انداختیم و ماهم مثل همه ی آدمای دیگه به پیشواز عید میریم،امسال خییییلی کار دارم،کل خونه ووسایلش رو میخوام بشورم،ایشاا...که ازعهدش بربیام وبه همه ی کارام برسم،ایشاا..که عید خییییلی خوبی واسه مون باشه همچنین واسه همه ی دوستان وآشنایان...عکسای تهران رو تو پست بعدی برات میزارم،چندتاعکس دیگه که فعلا موجود دارم ازتچشمک

اینجا با پسر خاله تو خونه عزیز جون در حال شیطونی کردنی




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 6 خرداد 1395 | 12:41 قبل از ظهر | نویسنده : مامان آرزو |

سلام نفسم عشقم جون و دلمممبغلبغلبازم مامان اومد یه پست دیگه به وبلاگت اضافه کنه،امیداورم این وبلاگ که شبیه دفتر خاطراتت که از بچگی برات نوشتم تا زمانی که زنده باشم،برات ارزشمند باشه،برا من که خییییلی باارزش میمونه،چون همش از تونوشتم،از کارات شیطونیات ازهمه خاطرات وروزایی که باهم داشتیم نوشتم،من که هروقت میخونمشون کلی حال میکنم وتمام روزایی که ازبچگی باهات داشتم برام زنده میشنمحبت

جونم برات بگه که این ماه به من خییییلی خوش گذشت،چون همش پیش هم بودیم،چون مهدکودک فعلا نمیری و همش توخونه پیش خودمی،خییییلی خوشحال بودم چون همش باهم بازی میکردیمو منم تا میخواستم میتونستم ببوسمتو بخورمت عشق مامانبغلبوس10 دی ماه تولد من بود،25 ساله شدمزیبادقیقا روز تولدم که پنجشنبه بود با خاله حکیمه،آقاجون وعزیز ودخترعموم پسرعموم رفتیم بم،هم اینکه حال وهوایی عوض کنیم هم اینکه به عمه ها وعموها آقاجون سربزنیم،سه روز اونجا بودیم،خیلی جاها رفتیم ودعوت شدیم،خرید رفتیم گردش رفتیم،ارگ قدیم رفتیم،خلاصه خییییییلی خوش گذشت،اینم از عکسامون تو ارگ بم

اینجا قهر کرده بودی نمیزاشتی ازت عکس بگیرم با دستات رو صورتتو میپوشوندی

این عکسارم از بم اومدیم ازت گرفتم.همش میخوای بری بین دوتا مبل وایسی یا قایم شی




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 6 خرداد 1395 | 12:40 قبل از ظهر | نویسنده : مامان آرزو |

بالاخره بعد از 2سال تونستم ببرمت آتلیه ازت عکس بگیرم،آخرین باری که بردمت آتلیه گذاشتی ازت عکس بگیرن10ماه داشتی،بعد ازاون هردفعه ای بردمت آنچنان ترسیدی وگریه کردی که یه عکس هم نزاشتی بگیرن ازت،همینجور عکاس با دوربین رو میدیدی میزدی زیر گریه،نه اینکه از آتلیه از اکثرجاها واکثر چیزا میترسیدی،از سلمونی از حمام،از بیمارستان وخیلی جاها دیگه،بالاخره تو 33 ماهگی بردمت آتلیه وخداروشکر اصلا نه ترسیدی نه گریه کردی قشنگ وایسادی هرچی عکاس میگفت گوش کردی واین عکسای خوشگلو ازت گرفتمحبتبغل




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 6 خرداد 1395 | 12:40 قبل از ظهر | نویسنده : مامان آرزو |

به هر کسی که می رسی،می گوید:

آدم فقط یک بار عاشق می شود...

دروغ است...

تو باور نکن...

مثلا خود من،هر روز،دوباره،عاشقت میشوم......

یه سلام دیگه به گل پسر نازم،بازم اومدم یه پست دیگه برات بزارمو از خاطرات خوب وشیرین بگم وبنویسم که بمونن ویه روزی ایشاا...دوتامون بشینیم باهم بخونیم کیف کنیمبغل32 ماه شدی بسلامتی،دیگه داری واسه خودت مردی میشی،قد کشیدی قدت هم نسبت به هم سنی هات بلندتره ماشاا...اینقده بلبل زبون هم هستی که حال میکنیم باهات حرف بزنیمبوسپسر خوب وعاقلی هستی تقریبا،شر نیستی خرابکاری نمیکنی اصلا،مگه اینکه با بچه های شر باهم باشین دیگه ازاونا بدتر میشی راضیفقط یه وقتایی موقع خوابت باشه وخسته باشی یه کم غرمیزنی وبهونه میگیری وگرنه دیگه ازهمه نظر خوبی ،خودت کاراتو میکنی،مگه اینکه یه کاری ازت برنیاد واز من بخواهی انجام بدم.

این ماه یه نگرانی داشتیم نه اینکه ما همه ی مردم استان کرمان این نگرانی رو داشتن،ویروس آنفولانزا وارد استان کرمان شد و واگیردار بود وشخص رو خیلی زود منجر به مرگ میکرد،بیشتر بچه ها،افراد سن بالا وخانمای باردار در معرض خطر بودن،ماهم مثل همه پدرومادرا نگران توبودیم بخصوص که توهم مهدکودک هم میرفتی،مربی مهدتون که نگرانی مارو میدید میگفت ماخیلی مراقبشون هستیمو مرتب دستاشونو میشوریم وبهداشت رو براشون رعایت میکنیم ولی من بازم خیلی نگران بودم چون هرروز چند تاآدم در اثر این ویروس جونشونو از دست میدادن،دیگه تصمیم گرفتم مهد کودک نفرستیمت تو خونه باشی وخیالم راحت باشه،دیگه مهد کودک نفرستادیمت تا این ویروس تموم شه،15 آذر ماه هم ششمین سالگرد عقدمون بود.شش سال گذشت اصلا باورم نمیشه،به این مناسبت توخونه خودمون یه جشن سه نفره گرفتیمو بابایی هم به این مناسبت یه انگشتر برام گرفت.مرسی بابایی که هستی وبا بودنت به ماهم زندگی میدیمحبت


اینجا هم یه روز باهم رفتیم محل کارم این عکسارو ازت گرفتم.

این عکساتم یه روز از مهد اومدی با لباس فرم ازت گرفتم.محبت




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 6 خرداد 1395 | 12:40 قبل از ظهر | نویسنده : مامان آرزو |

تو میخندی،،،

 و تمام قندهای عالم در دل من آب می شوند!!

لبخند شیرینت،پایان روزگار تلخ من است.....

سلام به گل پسرمامان باز اومدم سراغ وبلاگت تا از اتفاقاتی که تواین ماه برامون افتاد واز روزایی که داشتیم وسپری کردیم بگم.23 مهرماه اول ماه محرم بود وباز عزداری واسه امام حسین همه جا برگزارشد.ما هم گاهی سعادت نصیبمون میشد ومیرفتیم،اول آبان مصادف بود باتاسوعا وروز بعدشم عاشورا بود،ما هم بابایی وعمه مریم وعموعلی آروین جون رفتیم بیرون که هیئت های سینه زنی روببینیم،مامان جونی چندروز پیشش رفته بودن تهران پیش عمه مهدیه بمونن چندروزی،چون عمه جان از تیرماه واسه کار وزندگی رفتن تهران،ماهم باعمه ها باهم رفتیم کنار هیئت های سینه زنی،بابایی یه زنجیر بهت داد توهم با دیدن هیئت ومردا در حال زنجیرزدن خیلی متعجب نگاشون میکردی،برات تازگی داشت،چون سال پیش کوچیک تر بودی زیاد توجه نمیکردی،دیگه از روزای بعد هرجا میرفتیم میخواستی زنجیر بزنی یاسینه بزنی،هوا هم تقریبا سرد وپاییزی بود،صبح ها طبق معمول میرفتی مهدکودک تاظهر،ظهرا هم از مهدکودک با عمو علی میرفتی خونه مامان بزرگ تا بیایم دنبالت،خداروشکر دیگه کم کم وابستگیت بهمون کمتر شد و به خونه مامان جونی خیلی علاقه مند شدی،ظهرا میومدیم دنبالت نمیخواستی بیای،میگفتی شمابرین من ینجامیمونم باآروین بازی میکنم،ماهم خوشحال بودیم که وابستگیت بهمون کم تر شده،ولی باآروین هم خیلی باهم نمیساختین یه کم بازی میکری باز دعواتون میشد،گاهی هم از مهد میومدی تا مامیومدیم دنبالت خونه مامان جون خواب میرفتی ،تو مهد کودک بس بازی میکردین دیگه ظهرا میومدی زود خواب میرفتی،خب بریم سراغ عکسات عزیزدلم

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 6 خرداد 1395 | 12:39 قبل از ظهر | نویسنده : مامان آرزو |

30ماهگیت مباااارک عزیز دلمبغلبوسدو سال ونیم گذشت...وچقدررر زود گذشت،همیشه خداروشکر میکنم ازبودنت عشق مامانمحبتبغلاین ماه هم طبق قبل هرروز صبح میری مهدکودک،صبحها همیشه سحرخیزی ساعت6ونیم تا7دیگه بیداری،میبرمت دستشویی دست وصورتت رومیشورم اگه وقت باشه بهت صبحانه میدم اگه نباشه برات میزارم توکیفت که تو مهدبخوری،خوراکی ونهارتم آماده میکنم میزارم توکیفت ،لباساتو عوض میکنم باهم راهیه مهد میشیم،وقتی  هم میرسیم خیلی شوق وذوق داری زود بری داخل پیش دوستات،منم ازاین حرکتت واقعا خوشحال وخرسند میشم،که یه خرده از مافاصله گرفتی،چون قبلاخیلی بهمون وابسته بودیو بدون ما هیچ جایی نمیرفتی،هم خودت اذیت بودی هم ما،الان خداروشکرخوب شدی،یه پنجشنبه هم سه تایی رفتیم کرمان خونه عمه فاطمه موندیم جمعه هم باعمه جان رفتیم باغ شاهزاده،خیلی خوش گذشت بهمون،ظهر هم واسه نهاررفتیم یه رستوران ک موسیقی زنده بود ودیگه خیلی حال کردیمونهارشم چسبیدچشمکتو هم با هیراد جون یه خرده شیطونی کردین ولی قابل تحمل بودخندونکاینم یه چندتاعکس ازباغ شاهزاده




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 6 خرداد 1395 | 12:39 قبل از ظهر | نویسنده : مامان آرزو |

سلام به عشق مامان یکی یه دونه وناز مامان،29ماهگیت مبارک باشه عزیز دل،ایشاا...همیشه خنده رو لبای نازت باشه ومامان ازدیدنش کیف کنه.بغلاین ماه هم طبق معمول صبحها به مهدکودک میری تا ظهر،اونجا بابچه ها بازی میکنی وکلی شیطونی شیرین زبونی میکنی،مربی های مهد همه دوست دارن وکلی ازت تعریف میکنن ازشیرین زبونیات میگن وکلی میخندن،آخه حرف زدنت خیلی براشون باهاله وکلی ذوق میکنن باهاشون حرف میزنی یابابچه ها دعوا میکنی،به خاله میگی آله،به همه ی مربی هات میگی آله،مربی ها خیلی ازت تعریف میکنن میگن همش میخوای خوراکی یامیوه بخوری،خداروشکر اشتهات خیلی خوبه ولی بس تحرک داری هرچی میخوری سوخت میشن،منم صبحها به اندزه کافی برات خوراکی میوه ونهار توکیفت میزارم،جالب اینجاست خوراکی های خودتو میشینی تنهایی میخوری باز میخوای بری ازخوراکی های بچه هاهم بخوریخندهمربیت تعریف میکرد میگفت خوراکی های خودشو تنها میخوره بعد میره بابچه ها همچین ابراز دوستی میکنه که از خوردنی های اوناهم بخورهخندونکقربون پسر شکموم برم منخندهیه روز ظهر که بابایی سرکار بود با عموعلی اومدیم دنبال تووآروین دیدیم آروین خیلی ناراحته ومیگفت من باکیا قهرم،گفتیم چی شده مگه ،چرا قهری؟گفت من میخواستم کیک آبیموه موبخورم کیکمودادم کیاراد گفتم بگیرش من آبمیوه موباز کنم یدفعه کیاراد کیک رو کرده تو دهنش زود خوردشقه قههقه قههدیگه من جلوخندمو که نمیتونستم بگیرمخندونکگفتم کیاراد معذرت میخواددیگه این کارونمیکنه باهاش آشتی کن،خلاصه هرچی بگم از شکموییت کم گفتم جیگرمخندونکاینم چندتا عکس ازاین ماهت

 

یه شب که بابا شبکار بود ومنو تو روزش بیرون نرفتیمو خونه بودیم شبم دوتایی تنها بودیم منم شام درست نکرده بودم،دیگه دوتاییمون رفتیم رسبودی توران شام خوردیم اومدیم،اونجاهم خیلی مودب وغذاتم خوب خوردیبغل

یه جمعه هم با مامان جونی وعمه مریم رفتیم کرمان خونه عمه فاطمه که باهاشون رفتیم لاله زار،مهمون عمه فاطمه بودیم،خیلی جای قشنگی بود وخیلی هم خوش گذشت،فقط همین یه عکس رو دارم که توقایق گرفتیم.عمه نرگس وعمه مهدیه وعمه مریم وآروین جون هم باهامون توقایق بودن وکلی خندیدیمو خوش گذشت.

 




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 28 شهريور 1394 | 9:56 قبل از ظهر | نویسنده : مامان آرزو |

سلام به گل پسر مامان،28 ماهگیت مبارک باشه عشقممممحبتبوسیک ماه دیگه هم گذشت...همینجور ماهها وسالها ی دیگه هم میگذره،فقط ای کاش که اینقد زود میگذره به خوبی بگذره،غموناراحتی نداشته باشیم،مریضی وگرفتاری نداشته باشیم دیگه نوکر خدا هم هستیم،خندونکاین ماه که گذشت بازم روزمثل همه ی ماهها هم روزای خوبی داشتیم هم روزای بدوناراحت کننده،صبحها که طبق معمول مهدکودک هستی منم سرکارم،عصرا گاهی میرم باشگاه گاهی هم توخونه پیش توام،باهم بازی میکنیم،نقاشی میکنیم،برات قصه میگم،خیلی قصه گفتن رو دوست داری،گاهی هم که کارداشته باشم خودت باخمیر مجسمه هات بازی میکنی یا میری تمام اسباب بازیاتو ازاتاقت میاری ومیریزی وسط حال وشروع میکنی بازی کردن،ازاونا هم خسته بشی میگی مامان بزن شبکه هدهدکه همش برنامه کودکه،خیلی دوست داری مخصوصا آهنگاشو،همه رو حفظ شدی بس گوش کردی،همین که آهنگهاشروع میشن شروع میکنی باهاشون خوندن،خیلی یاهاله مخصوصا بعضی جاهاشونم نمیتونی بخونی گیرمیکنی دوباره شروع میکنی خوندنخندونکسی دی برنامه کودکم بابایی برات زیاد گرفته،گاهی هم خودت سی دی انتخاب میکنی ومیگی برام بزار.بعدعصرا دیگه حتما باید بستنی بخوری،شیروآبیموه هم زیاد میخوری،بابایی هم چون زیاد دوست داری همش برات میگیره،موهاتم زیاد بلند شده بودن دیگه سلمونی هم بردیمت بااینکه خیلی میترسی هنوز،لباسات همه کوتاه شدن،یدفعه خییلی قد کشیدی قربونت برم منبوستواین ماه مراسم چهلم دایی عباس بابایی بود،واقعا چه زود گذشت،خدارحمتشون کنه.16 شهریور ماه هم تولد هیراد جون پسر عمه جان فاطمه بود مه جشنشون افتاد واسه چندروز دیگه،تولدش مبااارک باشهمحبتجشنایشاا..سالیان ال درکنار پدرومادرش شادوخوشبخت زندگی کنهمحبتبوسبغل

اینم ازعکسای این ماهت

اینجاخیلی عصبانی ام کردی،نوار چسب رو برداشته بودی داشتی کلشو باز میکردی وهرچی میگفتم بده مامان،نمیدادیراضی

اینجاهم که این کلاهو پوشیدیو میگفتی من مرد عنکبوتی ام

تازگیا بهت میگیم کیا ژست بگیر ازت عکس بگیریم اینطوری میکنی که خیـــــلی باهال میشیقه قهه

اینجاهم رفته بودیم بیمارستان،یه شب با دوستم که تولدش بود رفتیم کافیشاپ،تو هم رفتی کنار درورودی ودستت رو گذاشته بودی لای شیشه که یدفعه درب بسته شدو صدای گریه ات بلند شد،خیـــلی گریه کردی،دستتم ورم کردوقرمزشد،منم خیلی ترسیدم که مشکلی پیش نیومده باشه براش،دیگه فرداش با بابایی بردیمت بیمارستان ونشون دکتردادیمو از دستت عکس گرفت،موقع عکس گرفتن ترسیدیو زدی زیر گریه،دیگه بابایی آرومت کرد،عکسم که نشون دکتردادیم خداروشکر گفت مشکلی نداره وبخیر گذشت!!

 




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 28 شهريور 1394 | 9:56 قبل از ظهر | نویسنده : مامان آرزو |

سلام نفس مامان،عشق مامان،بازم روزا به سرعت گذشت ویک ماه بزرگترشدی،27ماهه شدی گلکم،فکرشومیکنم اصلاباورم نمیشه چه زود میگذرن روزا،چقد زود داری بزرگ میشی،چه زود وارد این دنیای پراز آدمای خوب وبد میشی،گاهی نگران میشم ازاین همه گذشت به سرعت این روزها،نگران تومیشم نگران آیندت،نگران اینکه نکنه بخوای بابت یه اتفاق یاهرچیزی غم تو چشات بیاد،حتی فکرشم عذابم میده،بازم مثل همیشه به خداتوکل میکنمو ازش میخوام همیشه توروازهمه ی بدیهای این  زمونه حفظ کنه وخودش همیشه مراقبت باشه.

27ماهگیت مبارک باشه پسرگلم،ایشاا...27 سالگیتو ببینم،دامادیتو ببینم دیگه هیچی نمیخوام ازخدا،این یک ماهم گذشت و تویک ماهه نصف روز رو دور ازمابودی،خداروشکر خیلی مهدکودکت رو دوست داری وخییییلی اشتیاق داری بری مهد،حتی روزای جمعه که تعطیله همش میگی بریم مهد کودک،خداروشکر وابستگیت به منو بابایی هم خیلی کمتر شده،ظهرا که میایم دنبالت مارو میبینی ذوق میکنی ومیای بغلمون،منم که روزای اول سختم بود دور ازتو باشم،صبح تاظهر سرکار همش تو فکر تودم،شماره مربیتو گرفته بودم همش زنگ میزدمو احوالتو میپرسیدم،اونم میگفت خوبه داره بازی میکنه،بعد میدید من خیلی حساسم هرروز یه عکس ازت که داشتی بابچه ها بازی میکردی رو برام میفرستاد،منم اینقدررر ذوق میکردم که خدا میدونه،دیگه کم کم عادت کردم به این وضع و خیالم راحت بود اونجا حالت خوبه وبا بچه ها بازی میکنی،اسم چند تا دوستاتم میگی همیشه،مثلا میگیم کیا اسم دوستات تو مهد چیه؟سریع میگی عرشیا،آریا،نادیا.فقط اسم همین سه تارو میگی،ظهرا که میایم دنبالت تو مهد میریم خونه دیگه سریع میخوای بخوابی،بس تو مهد بازی میکنی خسته میشی،دیگه از خوابم پامیشی میخوابی جلو تلویزیون ومیگی بزنم شبکه هدهد،عاشق آهنگها و برنامه هاشی،دیگه بشینی پاش کاری به من نداری ،منم به کارام میرسم.بابت دستشویی رفتنتم دیگه هیچ مشکلی ندارم،وقتی جیش داشته باشی سریع میگی مامان جیش دارم،خودت شلوارتودرمیاری میری،دیگه اصلا جیش نمیکنی تو شلوارت،شبا هم اصلا به هیچ وجه جیش نمیکنی،خدارو شکر بابت این مسئله راحت شدم دیگه.غذا خوردنتم خوبه،عاشق غذاهای گوشتی هستی،زیادبرنج نمیخوری فقط گوشت خالی دوست داری اونم زیاد،نوشیدنی دوغ خیلی دوست داری،سالادم دوست داری زیادمیخوری،تومیوهای تابستونی هم هندوونه وهلو رو بیشترازهمه چی دوست داری،آبیموه وبستنی زیاد میخوری،الان که تابستونه هرروز باید دوتا بستنی وآبمیوه رو بخوری،عادت کردی دیگه،توخونه باشیم همش سریخچال وفریزری،یابستنی میخوای یا آبیموه وشیر،ولی کاش یه کم وزنتم زیاد میشد این همه میخوری،خخخخ،حالا وزنت کمم نیست عشقم فقط دوست دارم تپل تربشی!اونموقع بخورمت من جیگرم،پارک هم هفته ای یک بار میبریمت،دوست داری خودت میری بازی میکنی،ذوق زده میشی بابچه هاباشی،منوباباهم ازدور هواتو داریم،عصرایی که خونه باشیم یا پای شبکه هدهد میشینی یا بااسباب بازیهات بازی میکنی،یه وقتایی هم حوصلت سربره میام برات قصه میگم یا باهات بازی میکنم،الان دیگه موقعی جیش داشته باشی خودت میگی ولی گاهی تنبلی میکنی وازدستت میره،یا اگه زیاد هندوونه خورده باشی دیگه نمیتونی جلو خودتوبگیری،چای دوست داری،ظهرا بعدازنهار سریع میری پستونکتومیاری میگی برام چای بریز،ولی من زیاد بهت نمیدم،بیشترآبیموه وشیربرات توپستونک میریزم.حالابریم سراغ عکسای خوشملتمحبت

 

اینجا خونه مامان جونی بودیم که رو حیاط باآروین خوابیده بودین.

یه وقتایی یه کاری برخلاف میلت انجام بدیم سریع قهرمیکنی سرتو روپاهات میزاری،اونموقع دیگه میخوام بیام بخورمت،

اینم چندتاعکس که توپارک گرفتیم ازت.

13تیر تولد بابایی بود،منم یه کیک سفارش دادمو شب مامان جونی رو دعوت کردم اومدن خونمون،

توهم که عاااشق تولد گرفتنی،اینقد شعرخوندی ودست زدی اونشب که ماازخنده مردیم.خنده

قربونت برم که همش در حال خوندن شعرتولد بودی.بوسمحبت

 




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 22 مرداد 1394 | 9:22 قبل از ظهر | نویسنده : مامان آرزو |

سلام به گل پسر نازو دوست داشتنیم،باز اومدم برات بگم،ازاینروزایی که گذشت بگم،ازهمه اتفاقات تلخ وشیرین این ماه بگم.بالاخره بابایی تو رو برد مهدکودک،منم دیگه مخالفت نکردم،روز اول خودم باهات اومدم،ازهمون اول صبح تا ظهر اونجا پیشت بودم،که هم یه کم عادت کنی وهم اینکه خودمم ببینم چه جور محیطیه،بچه هارو ببینم،همچنین رفتار خاله ها ومدیر مهد بابچه هارو ببینم،چون آروین پسر عمه مریمم توهمون مهد بود برات بهتر بود،زیاد نترسیدی ودوست داشتی بری با بچه ها بازی کنی ولی از کنار منم نمیرفتی،ازیه طرف ترس داشتی ازطرف دیگه هم خجالت میکشیدی یه کم،خلاصه دوساعتی گذشت ودیدی بچه ها باهم بازی میکنن یه کم بهتر شدی وخودتم دنبالشون رفتی،ولی رب ساعتی یدفعه میومدی ببینی من هستم هنوز شیطون بلا.دیگه از روز بعد گذاشتیمت به هوای آروین میموندی وخداروشکر زود عادت کردی،صبحها که ازخواب بیدارمیشی خودت میگی بریم مهد،کیفتو برمیداری میری رو حیاط منتظر بابایی.ازاون روزی که میری مهد خداروشکر وابستگیت به منو بابایی خیلی کمترشده،خونه عزیزو مامان جونی میمونی،بعضی وقتا دیگه باما هم نمیای خونه،میگی میخوام بمونم.چون عصرا هم آروین خونه مامان جونی هست،دوست داری اونجابمونی،ازاون روزی که رفتی مهد منم رفتم سرکار،البته فقط صبحها که تو مهدکودکی میرم،عصرا توخونه پیش همیم،ماشاا...خیلی زبون دارشدی،همین که دعوات کنمو یا خلاف خواستت عمل کنم سریع میگی بیشعور،خیلی لوسی وچندتا حرف دیگه که خیــلی باهال و خنده دار میگی،دو روز بعد از بردنت تو مهد،بابایی میخواست موهاتو کوتاه تر کنه،چون خیـلی بلند شده بودن وهمش تو چشمات بودن،از سلمونی هم که خیلی میترسی،دیگه بابایی ماشین سرتراشی رو آورد توهم اولش هیچی نگفتی منم یدفعه اومدم دیدم میخواد سرتو ماشین کنه،یدفعه گفتم داری چیکار میکنی؟گفت میخوام ماشین کنم سرشو،منم عصبانی شدمو گفتم که نه اینکارو نکن،چون بابایی از چندماهگیت میخواست ماشین کنه سرتو من نزاشتم،میگفت موهاش کم هستن زیاد میشن،منم دوست نداشتم اصلا.بالاخره اونروز کار خودشو کرد،شروع کرد به تراشیدن سرت وتوهم آنچنان گریه میکردی ومن باکمک عزیزجون که خونمون بود تورو محکم گرفتیم تا بابایی کارشوانجام بده،توهم ازته دل گریه میکردی ومیخواستی بری تواتاق خواب،همش میگفتی مامان لالا،منم که اینقدرر عصبانی بودم ازدست بابا که حساب نداره دلمم براتو میسوخت که اونجوری گریه میکردی،خودمم اشکام ناخودآگاه میومدن،ماشین کردن سرت که تموم شد سریع رفتی تواتاق وبا گریه گفتی مامان لالا،سرو صورت وگردنتم پر از مو بود،به زور یه کم تمیزت کردم وبعد خواب رفتی،وقتی بیدار شدی هنوز شوکه بودی ومیترسیدی بابایی بخواد بازمیاد سراغ موهات،ازاتاق بیرون نمیومدی.میگفتم بیا بیرون میگفتی بابایی کجاست؟الهی من فدات بشم که اونقدر نترسی،بابایی خودشم خیـــلی ناراحت شده بود ولی خب کارخودشم کرد،میتونم بگم بدترین رفتاری که بابایی تواین دوسال باهات کردویه کارو برخلاف میلت کرد همین سرتراشیدنت بود.خلاصه به زور ازاتاق آوردمت بیرون وباهات بازی کردم وخندوندمت تاازاون حال اومدی بیرون،بابا هم که اومد خونه اصلا پیشش نمیرفتی،دیگه بابایی هم اومده نازت کردوشروع کرد باهات بازی کردن تا کم کم خوب شدی باهاش،اینم از ماجرای تراشیدن سرت،آخرای خرداد هم که ماه رمضون اومد ومنم امسال با شوق وذوق خاصی به استقبالش رفتم.چون دو سال بخاطر تو نتونستم روزه هامو بگیرم.امسال هم عهد کردم تا میتونم روزه هامو بگیرم،اول ماه رمضون بود که یه اتفاق بدافتاد،دایی عباس بابایی یدفعه سردرد شد و سکته مغزی کرد،18روز تو کما بود،دکترا همه قطع امید کردن وگفتن مگه اینکه معجزه ای بشه،تو ایام شهادت امام علی(ع)بو که فوت شدن و دار فانی رو وداع گفت،چندروزم تومراسمشون بودیم،توهم که اصلا پیدات نبود همش بابچه ها بازی میکردی،شبهای قدر هم من فقط تونستم شب بیست ویکم برم مسجد احیا.دوشب دیگه رو خونه احیا گرفتم،ایشاا..که خدا قبول کنه،اینم از ماه رمضون امسال،الان عکس ازت ندارم،بعدا سرفرصت میام عکسای این ماهتو برات میزارم عزیز دل مامانمحبتبوس

بعدانوشت...اینم از عکسای این ماهت عزیز دلم

این عکس رو روز اولی که مهد رفتی کنار آروین جون ازت گرفتم.اینجا هنوز موهات بلند بود،فرداش بابا موهاتو با ماشین زد.اینقد عوض شدی که مربی مهدکودک نشناختتخندونک


اینجا هم یه پنجشنبه ای با عمه مریم وعمه فاطمه رفتیم امام زاده عبدا..،شاسه تاشیطونم اینقده سروصدا دادین که همه خانوما شاکی شدن ازمونراضی

 




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 22 مرداد 1394 | 9:22 قبل از ظهر | نویسنده : مامان آرزو |

سلام به عشقم،یکی یه دونه ی قلبم،همه ی امیدم،باز بعد از کلی تاخیر اومدم پست 25 ماهگیتو کامل کنم،کامپیوترخونه خراب شده بود بس تو خاموش روشنش کردی،واسه همین دیگه خیلی دیرشد!جونم برات بگه که بالاخره از پوشکم گرفتمت،راااحت شدم،گرچه ازدوماه پیش گرفتمت ولی شبا موقع خواب پوشکت میکردم هنوز،تااینکه یکی ازدوستام گفت دیگه توخوابم پوشکش نکن،فوقش یکی دوشب جیش میکنه دیگه یاد میگیره،منم دیگه توخواب پوشکت نکردم ازهمون شب اول اصلا جیش نکردی،منم خوشحااال ازاین پیروزی!فقط یکی دوشب جیش کردی که اونم بخاطر هندوونه ای بود که شب خوردی،کلا خیـــــــــلی هندوونه دوست داری،هرچی بخوری سیر نمیشی،تنها بدی که داری خیییلی به منوبابایی وابسته ای،بدون مایک دقیقه هم خونه مامان جونی یا عزیز جون نمیمونی،واسه همین بابایی همش میگه ببریمش مهدکودک شاید خوب شه،اجتماعی تربشه،ولی من هنوز راضی نشدم!غذاخوردنت خوبه اما بس تحرک داری زیاد رشدی نمیکنی،همش درحال راه رفتنی وباخودت حرف میزنی،دیگه بعضی وقتا از حرف زدنای تو عاصی میشیم،فقط موقع شام یانهار یه لحظه میشینی،وگرنه کل روز رو در حال بازی کردنو راه رفتنی،الان بااسباب بازیات بهتربازی میکنی،مخصوصا ماشیناتو،اما زودم خسته میشی ازشون،با عمو فردوست بازی میکنی،باهاش میخونی وکلمات رو تکرار میکنی،رابطت با عمه هاخوبه،خونه مامان جون که میریم باعمه جان مهدیه میری بیرون ،پارک،توخیابونا قدم میرنید،خیلی باهاش رابطت خوبه،هروقت میریم خونه مامان جونی به عمه مهدیه میگی عمه جان بلیم قدم بزنیم.نسبت به قبل دست بزنت کمتر شده خداروشکر،مگه خیییلی عصبانی میشی بزنی!وگرنه نسبت به قبل خیـــــلی بهتر شدی خداروشکر.در حال حاضر تنها بدی داری اینه که هنوز موقع خوابیدنت حتما باید رو پام بزارمت برات لالایی بخونم تاخواب بری،دور از کوچکترین صدایی،کاش دیگه خودت موقع خوابت خواب بری،رابطت با بابایی خیلی خوبه،بابا رو خیلی دوست داری،چون اونم عاشقته،برات وقت میزاره،باهات بازی میکنه،هر چی بخوای برات فراهم میکنه.از سرکار که میاد هنوز لباساشو درنیاورده میاد اول باتو بازی میکنه،خلاصه خیلی دوستت داره.به منم خیلی وابسته ای،تا تو دستشویی میخوای دنبالم بیای،توخونه که هستیم هراتاقی که برم توهم همینجور دنبالم میای،از حموم رفتن هنوزم که هنوزه خیــــــــلی میترسی،اسم حموم میشه میزنی زیرگریه یا میری تواتاق خواب میگی مامانی بیامنو لالا کن.عکسای زیادی هم ازت گرفتم که الان نمیتونم بزارم،بعدا سرفرصت میام میزارمشون.دیگه حرفی ندارم،فقط بدون تنها امید وعشق مامان تویی عزیز دلممحبتمحبت

بعدا نوشت....

اینم از عکسای این ماهت بالاخره وقت کردم بیام بزارم.

یه جمعه مهمون عمه مریم بودیم رفتیم روستاشون با مامان جونی وعمه فاطمه،خیییلی خوش گذشت.

اینم یه عکس با مهرسا جون دختر خاله حمیده




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 22 مرداد 1394 | 9:22 قبل از ظهر | نویسنده : مامان آرزو |

سلام پسرمامان،بالاخره تونستم بیام پست تولدت رو کامل کنم وبه روز کنم،قبلا ازهرچی ورودت به دو سالگی رو تبریک میگم عشق مامان،کی بشه بیست سالگیتو تبریک بگم عزیز دلممحبتمتنظربرای جشن تولد امسالت تم انگری برد انتخاب کردم،تزئیناتت خیلی قشنگ شدالبته به لطف وکمک عمه جان مریممحبتمحبتجشنتم خوب بود خداروشکر خوش گذشت،مهمونامون هم اقوام بابایی وخودم بودن وچندتا دوستامون.تو هم برخلاف جشن تولد یکسالگیت که خیلی اذیت کردی امسال خیلی خوب بودیو خوش گذروندی بابچه ها،همش فشفشه روشن میکردینو شعرتولدمیخوندین،درکل عاشق تولدگرفتنی،مهمونامون هم هدیه بهت پول دادن فقط یکی ازدوستام یه ماشین شارژی خوشگل برات آورد.دست همشون درد نکنه،جشن خیلی خوبی بود،حالا بریم سراغ عکسات

 

 

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 30 ارديبهشت 1394 | 10:54 قبل از ظهر | نویسنده : مامان آرزو |

سلاممممم عسل مامان خوبی؟قبل ازهرچیز سال نو روبهت تبریک میگم گل قشنگم.ایشاا..که سالی پرازاتفاقای خووب برامون باشه،جونم برات بگه که امسالم مثل سال قبل بابایی تصمیم گرفت عید رو تو بندر باشیم،صبح روز جمعه که شبش سال تحویل میشد به سمت بندر راه افتادیم،همسفرامونم فقط عمه مریم بودن،اونجاخونه گرفتیمو وقتی رسیدیم خیلییی خسته ودیم،ساعت ده بود که شام خوردیموخوابیدیم،قرارشد ساعت1 پاشیم که واسه سال تحویل بریم ساحل که متاسفانه وقتی بیدارشدیم ساعت8صبح بود،دیگه صبحانه خوردیمورفتیم ساحل،پنج روز اونجا بویم،دوروزشم قشم ودرگهان بودیم،سوارکشتی که شدیم تو چنان ذوق زده میشدی که خدامیدونه،همش میگفتی دریا بریم آب بازی،همین که میبردیمتون توساحل بازی،آروین که همش توآبا بود وشیطونی میکرد اما تو یه کم میترسیدی،یه ذره که جلومیرفتی سریع برمیگشتی عقب.خلاصه خیلی خوش گذشت،گشتیم خریدکردیم.تو هم باآروین خوش بودی وهمش شیطونی میکردین فقط گاهی سریه وسیله باهم دعواتون میشدودیگه یکیتون میزدیکیتون گریه میشد..ولی در کل سفرخوبی بو.خوش گذشت،ازبندرم اومدیم دیگه مهمونیاوعیددینی هاشروع شد،دیگه تایک هفته همش ازاینورواونوربودیم.خودمونم دو شب مهمونی دادیم،یه شب خانواده مامان جونی،یه شبم خانوادهآقاجون.دیگه بعدازمهمونیاهم سخت مشغول تزیینات تولدتم.تولدت فردا یعنی پنجشنبه است اما من گذاشتم برای عصرجمعه که همه بتونن بیان،مهمونامم دعوت کردم،ایشاا..که همه چیزخوب پیش بره وجشن قشنگی برات به یادگاربمونه.پیشاپیش تولدتو بهت تبریک میگم عزیز مادررر.ایشاا...همیشه سلامت وشاداب ببینمت عشقم.سیزده بدرم رفتیم بیرون با بابایی وخاله فاطمه،بعدا عکسای بندروسیزده روتوهمین پست میزارموکامل میکنم...به زودی با پست جشن تولدت میام.

 

بعدا نوشت....

اینم مابقی عکسایه بندر

اولی که رفتیم ساحل از آب ترسیدی نمیرفتی طرفش برعکس آروین جون که همش تو آبا بود.توهم دیگه کم کم میرفتی طرفش فقط میزاشتی پاهات خیس شه دیگه زود برمیگشتی عقبقه قهه

تو خونه هم که میومدیم باآروین همش آسانسور بودینو شیطوتو نی میکردین.

بیرون واسه خرید هم که میرفتیم همش میخواستی بغل شی.خودت راه نمیومدی.دیگه توفروشگاههاهم که میرفتیم برات ماشین میگرفتیم که خودمونم راحت باشیم توهم دوست داشتی وذوق میکردی.

تو همه ی پاساژایی که میرفتیم بخاطر عید نوروز سفره هفتسین بود وتوهم بااشتیاق میرفتی سمتشونو نگاه میکردی بخصوص ماهی های سفره رو

اینجا هم توخونه با عمه مریم بازی وشیطونی میکردی.

یه روزم که منو عمه جان رفتیم خرید شمابا بابا وشوهر عمه مریم وآروین جون رفته بودین موزه،بابایی میگفت همش میخواستی بغل شی خیلی خسته شده بود گذاشته بودت زمین توهم زدی زیر گریه که تو عکسا هست.

اینم یه سلفی با بابایی

اینم یه دونه عکس نازوجیگر از تو در سیزده بدرمونمحبتبوس




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 20 فروردين 1394 | 3:42 قبل از ظهر | نویسنده : مامان آرزو |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 صفحه بعد